ستاره
اسمش ستاره بود ديروز توي قطار با رها خيلي زود دوست شد، راستش اينقدر با اشتياق گفت اسمم ستاره است كه من شك كردم. مامان و باباش با خواهر كوچولوش انتهاي يه طرف واگن قطار نشسته بودند و ستاره براي خودش يه صندلي خالي يه طرف ديگه واگن پيدا كرده بود و رها هم باهاش همراه شده بود. در تمام مدت اين چند ساعت توي راهرو ميدويد، نه تنها خودش كه خواهر نوپاش هم دنبالش مي دويد، مي خورد زمين خوراكيهاي دستش مي ريخت زمين ، خوراكيها رو برمي داشت مي خورد . به سختي و با كمك بقيه بلند ميشد و دوباره مي دويد. تمام مدت در حال خودن تنقلاتي مثل چيپس، پفك، بستني، شكلات،نوشابه و... بود. ومن تمام مدت مجبور بودم برم بالاي سرشون و به رها تاكيد كن...
نویسنده :
راضیه
1:17








