رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

رها

عقیقه رها

دایی امیر و آقاجون هرسال در بیست و هشتم صفر شله نذری می پزند. امسال یکی از گوسفند ها برای عقیقه من قربانی میشود.آخی نازی اینم گوسفندی که تقزیباً 10 برابر من هست .آخی نازی      و اما عکسهایی از برنامه شله پزان.البته هوا خیلی سرد است و ورود من به حیاط ممنوع..       ساعت 3 بامداد هست و تازه خانمها اجازه پیدا کردند دیگ شله را هم بزنند.   همگی خسته نباشید     و تعدادی از نوه های خانواده به همراه زن دایی نسرین در شب  چهل و هشتم   ...
12 دی 1392

مشهد و باز هم ...

مامان جمعه ششم دی ماه دوباره کلاس داشت و این بار دایی مجید و زن دایی فاطمه در کمال فداکاری از من نگهداری کردند. و عزیز وقتی فهمید که من شیرخشک نمی خورم به من حلیم داد و من خیلی خوردم. خوشمزه بود.       وقتی بزرگ شدم یادم بندازید یه بار بچتونو نگه دارم   ...
12 دی 1392

بابایی و رها

بابام در پایان هفته دوم به اصفهان اومد و مامانم حسابی شوکه شد. چون به جای چهارشنبه شب،سه شنبه شب اومد و ما خیلی خوشحال شدیم. به نظر بابام من خیلی بزرگ شدم.     بابایی دوست دارم   و ما به تهران برگشتیم ...
5 دی 1392

پایان سفر به اصفهان

عکس هایی از سفر به اصفهان خاله ام منو ساندویچ کرد.   روز پنجشنبه بود و هوا  کمی سرد        با رسول کشتی گرفتم و برنده شدم       با فاطمه بازی کردم     خرید کردیم     و...     خرمالو خوردم     خوش گذشت   ...
5 دی 1392

یک روز بدون مامان

جمعه بیست و دوم آذر ماه مامانم به تهران رفت و منو توی خانه خاله جانم جا گذاشت! بله دقیقاً مامانم ساعت 11 پنجشنبه شب رفت و ساعت 10 جمعه برگشت و به من خیلی سخت گذشت خاله ام تا صبح نخوابید که مبادا یک وقت من بیدار شم و گریه کنم و من تا صبح یک شیشه شیر خوردم و حسابی خوابیدم. به ظهر نکشیده شیشه دوم هم خالی شد و خاله ام نگران شد که اگر همه شیری که مامانم گذاشته تمام شود چه کنیم   این شد که برام حریره بادوم درست کرد.و این اولین باری بود که من رسما شروع به غذا خوردن کردم. اصلا خوشم نیومد اخه  فقط یک پیاله بود .من که سیر نشدم.       من هنوز هم گشنمه!   و با هماهنگی ...
5 دی 1392

رها در.....

به نظرتون من کجام؟   یکم دیگه فکر کنید . . . . . . . . .     . .   بله ! دقیقاً من توی یه نایلکس قرار دارم.و این پروزه حاصل همکاری مشترک بابا و خاله جونم هست. که مورد استقبال و تشویق بچه ها قرار گرفت.     به من هم خوش گذشت.و خیلی خندیدم     ...
27 آذر 1392

روروئک

و اما وقتی استعدادهای من در راه رفتن شکوفا شد و مامانم و یا بابام مجبور میشدند منو (با کمر خم شده خودشان) روزی ده بار دور خونه راه ببرند!به فکر استفاده از روروئک افتادن تا به نوعی از شر من راحت بشن     و اینگونه بود که...     خاله الهام به نظرت روروئکه آشنا نیست! اصلاً     من علاقه عجیبی به خوردن قسمت های مختلف این روروئک دارم و معمولاً تنها قسمتی که در دسترسم هست پشت پروانه روی روروئک است. اگه روی سطح سرامیک باشم خیلی سریع راه میروم. به طوری که توی خانه خاله جانم مجبور شدند فرش آشپزخانه را جمع کنند تا من باسرعت هرچه تمام تر راه بروم و ذوق کنم.   ...
25 آذر 1392

دوستت دارم کودکانه

دوستت دارم کودکانه بی بهانه صادقانه     دوستت دارم در هیاهوی روزگاری که نارنجی ست زرد است سرخ است رنگارنگ است       دوستت دارم به سبکی نسیمی که از میان گندمزار میگذرد می وزد می رود بی رنگ از میان رنگهای زرد و نارنجی       دوستت دارم بی بهانه کودکانه...       ...
4 آذر 1392