رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

رها

سفر رهاپلو به نجف آباد (بر وزن مارکوپلو)

عمل چشمهای عزیزجون به بعد از فروردین موکول شد و او میخواهد قبل از رفتن به مشهد، بهخاله جون در اصفهان سری بزند .این شد که ما دوباره نه فکر میکنم چهار باره راهی نجف آباد شدیم.   دو هفته در نجف آباد ماندیم.البته سری هم به اصفهان و میدان نقش جهان زدیم...     کالسکه سواری کردیم. البته این بازدید شبانه تلفات هم داشت. ساجده و فاطمه مجروحان این بازدید هستند.(ساجده به درون جوی آب سقوط کرد و مجبور شد لنگ لنگان راه برود. و فاطمه،در یک حرکت شگفت انگیز، پایش از درون نرده های روی جوی آب رد شد و او هم لنگ لنگان راه میرود)     بابا رفت و قرار است برای بازگرداندن ما به تهران بیاید.َ     &nbs...
12 اسفند 1392

و باز هم شرکت بابا..

و باز هم ... در نتیجه اینکه عزیزجون لیزر داشت و طبق معمول هیچکس جهت نگهداری از من اعلام آمادگی نکرد،باز هم بابا در یک حرکت ایثارگرانه من را به محل کارش برد. (البته با صدای رسا اعلام کرد که این آخرین بار است....) و باز هم خوش گذشت.همه طبقات را سر زدم. به طوری که بابا نمیدانست من دقیقاً کجا هستم... و با همه همکارانش دوست شدم. میگم یه کاری درست کنید من هم همونجا مشغول شم...چطوره؟..فکر کنم پیشنهاد خوبی باشه!...     ببینید چقدر خوب بلدم با کامپیوتر کار کنم             ...
12 اسفند 1392

تولد

 بابای مهربونم خیلی خیلی دوست دارم   تولد بابا جونم مبارک.           ...
20 بهمن 1392

محل کار بابا

من و بابایی با هم به شرکت رفتیم . در ادامه دکتر رفتنهای مامان و عزیز جون ،یه روز که مامان نمیتونست منو با خودش ببره،بابا فداکاری کرد و منو با خودش به محل کارش برد و موجبات شادی همکارانش فراهم شد...             با همکارای بابا دوست شدم خیلی مهربونند     ...
18 بهمن 1392

این نیز بگذرد....

تقریباً دو هفته است که در تهران به سر میبریم... اما مامانی اینقدر گرفتاره که نمیرسه به وبلاگ من سر بزنه .آخه مامان من این وبلاگ تارعنکبوت بست.     عزیز همراه ما به تهران اومده.وما معمولاً روزی یه بار به دکتر میرویم.یه بار هم بردیمش بیمارستان.و من پشت در اتاق عمل هم خوابیدم. من روزهای خوبی رو میگذرونم.با وجود عزیز توی خونه خوش میگذره تا صدای گریه ام بلند میشه، عزیزم صدا میزنه "بچمو چیکار کردین که گریه میکنه!" یا زود خودش منو برمیداره...     بابایی حسابی  بهم میرسه و باهام بازی میکنه.منم جدیداً، وقتی از خونه بیرون میره، حسابی گریه زاری راه میندازم، طوری که مجبور میشه برگرده با من بازی کنه ...
2 بهمن 1392

به سوی سبزوار و مشهد

ما دقیقاً یک هفته در تهران ماندیم. مامانم به اداره بیمه رفت. اول دی ماه مرخصی مامانی تمام میشود و باید منو توی مهد بگذارد . اما مامانم فکر میکند که من هنوز آماده نیستم و به همین دلیل به شرکت رفت و سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفت.   و در کمال شادی ما برای یک سفر سه هفته ای به سمت سبزوار و مشهد حرکت کردیم. بابا برای من یک جای خیلی راحت آماده کرد.       جمعه 29 آذر ماه مامان تا ظهر کلاس داشت و بابا در یک حرکت ایثارگرانه به سرعت ما را به سبزوار رساند و خودش همان شب به تهران بازگشت شب یلدا را در خانه مادرجون بودیم و خیلی خوش گذشت اما جای بابا خیلی خیلی خالی بود. روز اربعین بابایی و مامانی و عمه...
13 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رها می باشد