رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

رها

روروئک

و اما وقتی استعدادهای من در راه رفتن شکوفا شد و مامانم و یا بابام مجبور میشدند منو (با کمر خم شده خودشان) روزی ده بار دور خونه راه ببرند!به فکر استفاده از روروئک افتادن تا به نوعی از شر من راحت بشن     و اینگونه بود که...     خاله الهام به نظرت روروئکه آشنا نیست! اصلاً     من علاقه عجیبی به خوردن قسمت های مختلف این روروئک دارم و معمولاً تنها قسمتی که در دسترسم هست پشت پروانه روی روروئک است. اگه روی سطح سرامیک باشم خیلی سریع راه میروم. به طوری که توی خانه خاله جانم مجبور شدند فرش آشپزخانه را جمع کنند تا من باسرعت هرچه تمام تر راه بروم و ذوق کنم.   ...
25 آذر 1392

دوستت دارم کودکانه

دوستت دارم کودکانه بی بهانه صادقانه     دوستت دارم در هیاهوی روزگاری که نارنجی ست زرد است سرخ است رنگارنگ است       دوستت دارم به سبکی نسیمی که از میان گندمزار میگذرد می وزد می رود بی رنگ از میان رنگهای زرد و نارنجی       دوستت دارم بی بهانه کودکانه...       ...
4 آذر 1392

یکی از روزهای پاییز

امروز یک روز زیبای پاییزی است.درخت های پارک کنار خونه پر از برگ های زرد شده و منظره زیبایی دارد.دیشب بارون باریده و امروز هوا خیلی خوبه! امروز یک روز خاصه چون مامان کالسکه رو از انباری خارج کرد و برای اولین بار با کالسکه بیرون رفتیم، خرید کردیم و بعد از یک ساعت قدم زدن مامان، برگشتیم، در حالی که من اطراف رو با دقت تماشا کردم و از هوای خوب پاییزی لذت بردم.       در ضمن امروز شروع زیبا و خوبی داشت. صبح وقتی بابا میخواست بره،من اینقدر براش خندیدم و ذوق کردم که دلش نیومد منو ناکام بذاره، این شد که اول منو بالای پشت بام برد و با هم پارک و تماشا کردیم ،بعد رفت!     مرسی بابای دوست داشتنی من ...
30 آبان 1392

رها و فاطمه

فاطمه دختر خاله مرضیه است و حدوداًشش ماه از من بزرگ تر است.       من دوستش دارم.     ...
23 آبان 1392

رها و آراد

پسر عموم ، آراد، 24 روز از من بزرگتر است و امروز بعد از مدتها همدیگر را دوباره دیدیم     من خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.     اسباب بازیهامو بهش دادم تا بخوره     و باهم عروسکهای چرخان را نگاه کردیم.(به یاد اون روزها که کوچولو بودیم)     و وقتی  واکسن چهار ماهگی من را زدیم به خانه آنها رفتیم . روز بعد به محوطه ساختمانشان رفتیم . البته چون کالسکه من را نیاورده بودند، من توی کریر آراد خوابیدم.مامانا کمی روی نیمکت توی محوطه نشستند تا بردیا با دوستاش بازی کنه و ما هم کمی هوای آزاد بخوریم.     خوب بود و خیلی خوش گذشت     ...
22 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رها می باشد