رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

رها

واکسن چهار ماهگی

از وقتی از مسافرت برگشتیم هر سه نفرمان سرماخورده و مریض شده ایم.     رها کمی تب داشت.این بود که واکسن چهار ماهگی رها را با تاخیر 8 روزه و در روز 20آبان ماه زدم.البته همراه هدی و از مرکز بهداشت به منزل آنها رفتیم. جای واکسن کمی قرمز شده است.واکسن دوماهگی او را که زدم جایش کبود شد و حدوداً یک ماه سفت و کبود ماند و من که تجربه نداشتم فکر کردم که طبیعی است و حالا فهمیدم که اصلاً طبیعی نبوده است. این بار تا صبح روز بعد تب داشت ومن مجبور شدم بیدار بمانم و مدام تبش را چک کنم .اما حالا خوب است و خوابیده است.   ...
22 آبان 1392

اسباب بازی

اسباب بازی های من خیلی صداهای قشنگی ازشون خارج میشه! مامانم بهشون میگه جغجغه.     به نظرم باید خوشمزه باشند     ولی از هر زاویه ای امتحان میکنم نمیشه!     یک بار هم زدمش توی سر خودم خیلی دردم گرفت و خیلی گریه کردم اما مامانم هر کاری میکرد ولش نمیکردم!   ولی این یکی بهتره.میتونم خیلی راحت شصتشو بخورم         ...
22 آبان 1392

بازگشت آقاجون و عزیز جون از حج

سوم آبان ساعت 19 قرار است که هواپیمای حامل حجاج در فرودگاه مشهد به زمین بنشیند.توی خونه آقاجون همه بچه ها و نوه ها جمع شدند.فقط خاله مرضیه و بابا جون من نیستند. وقتی ما با عجله خودمان را به فرودگاه رساندیم مشاهده کردیم که جزء اولین افرادی هستیم که به فرودگاه رسیدیم. این بود که بیشتر از یک ساعت معطل شدیم.خاله جونم و عمو مجید توی خونه موندند تا برای مهمانان شام درست کنند. هوا خیلی سرد است و باد شدیدی می وزد.البته بیرون از سالن انتظار.وقتی من کلافه شدم و خیلی گریه کردم مامانم مجبور شد منو به سالن نمازخانه ببرد و بخواباند.جالب است که سالن نمازخانه یک کانکس است که وسیله گرمایشی ندارد.     آقاجون و عزیزجون حجتان مقب...
11 آبان 1392

خوابی به دور از پشه ها و بچه ها

مامانم منو توی پشه بند گذاشته نه فقط به خاطر اینکه از شر مگس و پشه در امان باشم،به خاطر اینکه بچه ها منو ببینند و وقتی با هم بازی میکنند،منو لگد نکنند. توی خونه آقاجون همه جمع شدندو منتظرند که آقاجون و عزیز جون از مکه برگردند.تعداد بچه ها زیاد شده و خونه خیلی شلوغ شده است.     ...
10 آبان 1392

اولین سفر ریلی

 یکشنبه 28 مهرماه اولین باری بود که من با قطار سفر کردم. آقاجون و عزیز از سفر حج برمیگردند. به همین علت،من ،مامان و خاله جونم با قطار به مشهد رفتیم .       سفر خوبی بود. فقط وقتی صدای قطار های سفری دیگر میپیچید که از کنار قطار ما میگذشتند من با  وحشت از خواب می پریدم.   ...
3 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رها می باشد