بیمارستان
شب گذشته شب خوبی نبود.نه به خاطر اینکه رها تا صبح نخوابید! کاش همه دردسرهای بچه گریه های ناشی از دل درد و بیخوابی های شبانه اش باشد. رها تا صبح بیدار بود.مثل همیشه اول خوابش نمی برد و دوست داشت یکی باهاش بازی کند. بعد شروع به گریه کردن کرد. حدود ساعت 5:30 صبح شیری را که خورده بود پس آورد اما مشکل اینجا بود که شیر به همراه رگه های قهوه ای رنگی بالا آمد.ابوذر را بیدار کردم و همان لحظه به بیمارستان مفید رفتیم. رها چون تا صبح نخوابیده بود تمام مدتی که توی بیمارستان بودیم را خواب بود. جالب اینجاست که ما از ساعت 5:30 تا ساعت 9:30 صبح توی بیمارستان بودیم و هیچ کس جواب درست و حسابی به ما نداد. فقط بعد ا...
نویسنده :
راضیه
14:20








