بام تهران
حکایت از این قرار بود که تولد یکی از دوستان مامانم(شیما جون) بود و مامانم و همکاران دیگرش گفتند حالا که دنیا اومدی باید به ما یه شیرینی کوچولو بدی... و در پی این شیرینی کوچولو پیشنهاد کردند که ببرتشون بیرون و شام بهشون بده و مکان را هم مشخص کردند...بام تهران و از اونجایی که جمع خانمانه بود و من هم جزو خانمها میباشم.،مامانم من را هم همراه خودش برد. خاله شیما جون تولدت مبارک.. تولدت و خودت خیلی دوست داشتنی هستید... یه پیرمرد مهربون یه خطایی کرد کلاه منو از سرم برداشت،منم چنان گریه ای کردم که از کرده خودش پشیمون شده بود. بماند که بعد از اون توهم داشتم که هر کسی رد میشه میخ...
نویسنده :
راضیه
7:29







