رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

رها

نمایشگاه مادر و کودک

داریم میریم نمایشگاه!!!!   دیروز آماده شدیم و رفتیم نمایشگاه مادر و کودک!صبح بالاخره کالسکه منو آماده کردند،تا توی نمایشگاه راحت باشم ،اما باز هم منو توی آغوشی گذاشتند. توی نمایشگاه من همه جا رو با دقت نگاه می کردم.       یک خرس مهربون هم اومده بود.     نمایشگاه خیلی شلوغ بود و با اون همه سرو صدا من کلافه شدم!     ودر اوج کلافگی... . . .   نمایشگاه خوبی بودومن،تمام مدت، در همین حالت از جاذبه های نمایشگاه استفاده می کردم.   در ضمن یک آقای مهربون عکس منو کشید.   خیلی شبیه منه !اینطور نیست؟ مقایسه کنید!   ...
23 شهريور 1392

بابای رها

از صبح تا شب که بابامونو نمی بینیم.شب هم که میاد تمام تلاششو میکنه که منو بخوابونه!!!       بعضی وقتها همزمان به کاراش هم رسیدگی میکنه !!!   گاهی هم با شکست مواجه میشه وخودش زودتر خوابش می بره !   آقای بابای محترم! لطفا منو توی پتو نپیج خوابم میگیره! به جای این کارها میتونیم با صحبت، مشکلات موجود را حل کنیم !(البته من نمی تونم حرف بزنم، ولی گریه که میتونم بکنم)       ...
18 شهريور 1392

واکسن دو ماهگی

امروز رها واکسن دوماهگیشو زد. توی مرکز بهداشت خیلی گریه کرد.وقتی به خونه هم برگشتیم، به خاطر درد پاش خیلی گریه کرد،حالا هم کمی تب داره ویک کمی هم پاش کبود شده. اما در کل حالش خوبه و به خاطر قطره استامینوفنی که خورده، خوابیده!!       ...
13 شهريور 1392

بیمارستان

شب گذشته شب خوبی نبود.نه به خاطر اینکه رها تا صبح نخوابید! کاش همه دردسرهای بچه گریه های ناشی از دل درد و بیخوابی های شبانه اش باشد. رها تا صبح بیدار بود.مثل همیشه اول خوابش نمی برد و دوست داشت یکی باهاش بازی کند.   بعد شروع به گریه کردن کرد. حدود ساعت 5:30 صبح شیری را که خورده بود پس آورد اما مشکل اینجا بود که شیر به همراه رگه های قهوه ای رنگی بالا آمد.ابوذر را بیدار کردم و همان لحظه به بیمارستان مفید رفتیم. رها چون تا صبح نخوابیده بود تمام مدتی که توی بیمارستان بودیم را خواب بود.     جالب اینجاست که ما از ساعت 5:30 تا ساعت 9:30 صبح توی بیمارستان بودیم و هیچ کس جواب درست و حسابی به ما نداد. فقط بعد ا...
10 شهريور 1392

بدون شرح

می دونید نکته این عکس چیه؟   . . . . نکته اش اینه که الان ساعت 2 بامداد هست.مامانم از صبح کلاس داشته و شب تا ساعت 1 بامداد کلی مهمون داشتیم(مامانی، بابایی، خاله هدی،عمو سلمان و...) و... فکر کنم مامانم  الان خیلی خسته است و خوابش میاد. ولی من اصلاًخوابم نمیاد و همچنان اینطوری بهش زل زدم.بله ...نکته اش این بود!!!!     چیکار کنم دوست دارم بیدار باشم.   ...
11 شهريور 1392

عروسک های چرخان

می دونید من به چی نگاه میکنم؟     این عروسک ها هم میچرخند و هم آهنگ می زنند! چقدر جالب     از پسر عموم ،آراد ،هم دعوت کردم تاباهم عروسک ها را تماشا کنیم.اونم مثل من خیلی خوشش اومد و کلی ذوق کرد.     ...
8 شهريور 1392

آغوشی

باز دوباره دارن منو می برن دکتر!!! البته در شروع کار کاملاً هوشیار بودم و کلی مغازه های سرسبز و هفت حوض رو نگاه کردم.مردم هم به من نگاه می کردن نمی دونم چرا     ولی نزدیک مطب دکتر !!!   خوب خوابم میومد. دکتر گفت وزنم 5.200کیلوگرم شده و قدم58 سانتی متر.دیگه واقعاً برای خودم خانمی شدم.!!!!         ...
6 شهريور 1392

روشهای خواباندن

بعضی وقتها که خوابم نمیاد...     به روشهایی متوسل میشن که اصلاً کار درستی نیست.مثلاً.......آخه درسته دست و پای آدم و ببندبن؟؟؟؟؟     یا گوشام و بگیرین؟!!!!!!     ...
5 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رها می باشد